قاصدک

چه مغرورانه اشك ريختيم ... چه مغرورانه سكوت كرديم ... چه مغرورانه التماس كرديم ... چه مغرورانه از هم گريختيم ... غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند ... هديه شيطان را به هم تقديم كرديم و هديه خداوند را از هم پنهان كرديم .

 

در دیاری که رفیقان همه دل میشکنند به تو نازم که صفایت غم دل میشکند

 

...................................................................................................................

نفسم میگیرد بغض در قلب و گلویم جای میگیرد
بی تو دور چشمانم را قاب اشک زود میگیرد
وقتی که نباشی این دلم سرد میشود زود می میرد
همسفر هیچ راهی بی تو پایان نمیگیرد
تو با من باش تا این قلب و دلم آرام گیرد

دوست دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا

ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()

این شب ها...

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()

نشسته ام کجا؟ کنار همان چاهی که تو برایم کندی عمق نامردی ات را اندازه می گیرم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()

این روزها ، آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست


آنقدر

که رخت های دلتنگیم را ، فرصتی برای ،خشک شدن نیست .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()

 

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

دکتر علی شریعتی
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()

به تمام دردهایت/گل بوسه می زنم من/نه به حکم یک وظیفه/که به پاس عشق و مهرت./تو نسیم
سالهایی/که پس از گذشت ایام/هنوز بر دل ما/به لطافت بهاری/تو بهار سالهایی./به تمام سالهایت
گل بوسه می زنم من/تو ،هنوز هم جوانی/و ترنم بهاری/که برای عشق و مستی/سبد شکوفه هستی/تو ،هنوز هم جوانی/و،چروک هم نداری/و اگر گذشت ایام/و اگر نبود بر کام/تو،به عشق زنده بودی/تو به عشق زنده هستی/و به عشق هم شکیبا/و همین /جوانی توست/تو هنوز هم
جوانی
این سروده را به
مادرم و تمامی مادران و خانوم های دنیا
تقدیم می کنم

روزتون مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()


دیگر نقاب هم کارساز نیست
بگذار بدانند آن شکسته دل منم
حالا که درد عشق از قلبم فغان زده
حالا که آسمان هم به حال ما بارانیست
حالا که اوج نبودنش بودن یک درد را جلوه داد
بگذار بدانند این من همان "من" می ماند "ما" نمی شود
شاید ما هم مثل همان بعضی ها در کتاب قصه ها ماندیم
و تمام شدیم... 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.



اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم.

هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

ولی گنج ها شاید،

بدون رنج بودند.



اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط MAHSIMA نظرات ()


Design By : Pichak